خاطرات اسارت من
12 تکریت : سرباز و نگهبان عبدالرحمان سنش بالای 50 بود فردی چاق و دو متر قد داشت وملایم و رئوف بود در هنگام جمع کردن سنگ به اسرا گفت شانس آوردید چون برادرم در ایران اسیر است و دولت شما اجازه داده به ملاقات برادرم بروم و از امکانات تا حدودی برخوردار است و خیلی چاق و سرحال است بخاطر همین با شما کاری ندارم حدود 3 ماه در قسمت ما بود و رفت
12 تکریت : سرباز و نگهبان عبدالله سنش حدود 40 سال فردی نامرد و بی مرام بود او پرده گوش های زیادی ازبچه ها را پاره کرد او حتی به مسئولین آسایشگاه که او گمارده بود رحم نمی کرد یک شب آمد در بین اسرا و گریه می کرد و گفت شما خیلی مرا نفرین کردید از نفرین شما بچه اهم دچار مریضی سختی من تا از شما رضایت نگیریم و بچه خوب نشود دست بردار نیستم از این به بعد هر کاری چیزی که شما احتیاج دارید من انجام می دهم تا بچه ام خوب شود او دیگر کسی را نزد او مدتهای زیادی در اردوگاه بود
12 تکریت : سرباز و نگهبان صبا سنش بالای 50 بود مردی آرام و همیشه بر لبش سیگارخاموش بود اینطور وانمود می کرد که بدون سیگار نمی توانید زندگی کند برای همه از فرمانده اردوگاه گرفته تا اسرا سیگار می آورد روز در بین بچه ها گفت تمام این سیگارها را خانواده و فامیلها می دهند تا برای شما بیاورم آنها به من گفتند اگر شما شکنجه کنم نفرینت می کنم وقتی مجبور می شوم شما را می زنم ایشان مدت زیادی در اردوگاه بود
12 تکریت : سرباز و نگهبان عامر سنش حدود 40 بود صدای نکره و دو متر قد و اندامی ورزیده داشت در قسمت دوم همین اردوگاه مسئول قسمت بود و به قسمت ما آمد مترجمی خوزستانی همیشه همراهش بود که با ترجمه های خود تنش قسمت ما را بیشتر می کرد که یک روز اسرا او را به حدی زدند که حتی عامر به وحشت افتاد که فرمانده اردوگاه مجددا او را به قسمت دوم فرستاد
من آنچه شرط بلاغ است به تو می گویم