كتاب هاي کرامت یزدانی (اشک) در حال ويرايش
زمان می
ایستد، ساعت، دقیقه و ثانیه. ثانیه در آخرین لحظه های زمان خود را به پنجه های مرگ می سپارد.زمان بار دیگر برایم از تپش
می افتد.من مرده ام،برای همیشه رفته ام.چشمانم به دنبال رد یک سپیدی در آسمان پر
کشیده است.انفجار خمپاره شصت، با نامردی کار خودش را کرده است.ثانیه مثله می شود.روز، ماه، سال،قرن و هزاره ها تا ابد
ابدی می شوند.دیگرنیستم.نفس راهش را در پیچ های کنجله شده قفسه سینه گم کرده و از
قفس تن رها می شود.دیگر.....
... سپيده دم دوازدهم خرداد سال 81 خورشيدي،تو فرياد آمدن کردي چشمان انتظار در پشت درهاي زایشگاه، اسير آمدنت بودند.زمان،اعصاب دلمان را خورد مي کرد و زمين در تب حيراني و سرگيجه هاي تاريخي مي سوخت. من از لابلاي خودروهاي جور واجور و دودهاي کشنده و مسموم از ميان انواع بوقها و کرايه هاي نيمه شبي و مسافران خسته خيابانهاي شهر، از ميان بي تفاوتي رهگذران بهار نسبت به يک مُرده دم بخت، از جمع ناهمگون فريادها و سبقتها و آدمهاي خسته،از لابلاي چرخ دستی هاي باربرانِ تنها و از روي بساط جوانک واکسي، از ميان کارگران بيکار و بدهکار در گرداگرد ميدان ها، از زندگي هاي به شرط چاقو و صفهاي طويل نان سنگکي، از کنار ويترين هاي گونه گون و از ميان برجهاي سربرافراشته با شيشه هاي رفلکس، من شتابان از ميان اين همه خستگي، عرق و نفس زدنهاي بيشمار و از روي اين همه دست و پاهاي در هم لوليده روزگار، دويدم.دويدم تا در پشت درهاي بسته،.....
من آنچه شرط بلاغ است به تو می گویم