تقدیم به دوستان و ...
داستان چوپان دروغگو
این مثل کتاب نیست ؟! کشاورزان مشغول کار بودند و گوسفندان مشغول چریدند همه چیز آرام بود روز مردی از آن مسیر عبور می کرد با خودش گفت بایستی کشاورزان را اذیت کنم با صدای بلند فریاد زد آی گرگ آی گرگ آمد کشاورزان دست از کار کشیدند تا گرگ را بگیرند اما مرد چون دروغ گفته بود از آنجا فرار کرد چند روز بعد هم همین کار را کرد و چندین بارتکرار کرد کشاورزان سادلو دست از کار می کشیدند تا گرگ را فراری دهند تا اینکه یک روز واقعا گرگ آمد و تعداد زیادی از گوسفندان را تیکه و پاره کرد اما کشاورزان دست از کار نکشیدند بلکه خوشحال بودند چون هم از دست مرد درغگو هم از دست گرگ و هم از دست گوسفندان راحت شدند و زندگی بصورت عادی برگشت این سادلوحی را باید ارج نهاد خوشا بحالتان
عید همه آزاگان با خیال و بی خیال مبارک خوش باشید
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۰ ساعت 10:15 توسط سید
|
من آنچه شرط بلاغ است به تو می گویم