آزاده سید احمد قشمی نماینده آزادگان همدان در خودکفایی و احرار مرکزی
به گزارش واحد اطلاع رسانی پیام آزادگان ، سید احمد قشمی از جمله آزاد گان سرافرازی است که از روزهای نوجوانی قدم در راه مردانی بزرگ گذاشته و در مبارزات پیش از انقلاب حضور یافته و پس از به ثمر رسیدن انقلاب نیز از پای ننشسته و در اولین روز صدور فرمان حضرت امام خمینی (ره) مبنی بر تشکیل سپاه پاسداران به عضویت سپاه پاسداران استان همدان در می آید. مدتی به عنوان مدیر داخلی سپاه و در مقطعی هم مسئول گزینش نیروهای سپاه می شود و عضویت شورای فرماندهی سپاه تا زمان اسارت نیز بر عهده اوست. با آغاز درگیری در کردستان برای سرکوب نیروهای ضدانقلاب برای کمک به نیروهای سپاه و مردمی می شتابد و پس از آن با یورش دشمن بعثی به خاک کشورمان وارد صحنه دفاع و کارزار می گردد و در همان اولین روز جنگ نیز به همراه ۱۵نفر از نیروهای سپاه به اسارت دشمن درمی آید. گرچه اسارت او به بیش از ده سال به طول می انجامد اما تحمل روزهای دشوار تنها به مدد ایمان به خدا و باورهای اعتقادی و عشق به امام برایش امکان پذیر است.
وی پس از بازگشت به میهن نیز تکلیف را برخود تمام شده نمی بیند و هم اکنون نیز در جبهه دیگری مشغول به خدمت است. وی که هم اینک مدیریت کل ثبت احوال استان تهران را برعهده دارد و با وجود مشغله کاری فراوان اما قبول زحمت نموده و با گشاده رویی ما را در دفترکارش پذیرا می شود.
در همان لحظه دیدار وی را انسانی بسیار فروتن و به شدت ولایی یافتم که آرامش در گفتارش نشان از صبرو سکینه قلبی وی داشت.
این مصاحبه حاصل یک گفت وگوی صمیمی با این برادر آزاده است.
پیام آزادگان : آقای قشمی چگونه وارد بدنه سپاه شدید؟
من در ابتدای پیروزی انقلاب اسلامی ۲۱ساله بودم. قبل از پیروزی انقلاب هم با مشورتی که با حضرت آیت الله مدنی داشتم به سربازی رفتم و بازهم با مشاوره و توصیه ایشان مبنی بر آشنایی بیشتر با سلاح و دیگر ادوات جنگی، آموزش آنها را فرا گرفتم. ایشان می فرمودند: روزی فرا می رسد که انسان صالحی می آید و ما باید دنباله رو ایشان باشیم و شما باید خودتان را برای چنین روزی آماده کنید. طول خدمت سربازی ما به همراه دوره آموزشی ۸ماه طول کشید که با جریانات انقلاب و فرمان حضرت امام(ره) مبنی بر فرار سربازان از پادگانها انجامید و بعد هم که انقلاب به پیروزی رسید و امام فرمودند که فرزندان به سربازخانه ها برگردند ماهم اطاعت امر کردیم و ۴ماه فرار از پادگان هم جزو خدمت ما محسوب شد و بعد هم اعلام شد که یکسال سربازی در آن دوران کفایت می کند و ما ترخیص شدیم که بلافاصله روز دوم اردیبهشت ماه حضرت امام فرمان تشکیل سپاه پاسداران را صادر کردند (ما در یک مجموعه با دوستان انقلابی مان که به عنوان کانون جوانان اسلامی که قبل از انقلاب هم برنامه مبارزاتی محکمی داشتند و سرپرستی کانون را افرادی همچون دکتر اکرمی، آقامحمدی و آقای کوشش و... که شاید ۵ سال و اندی از زندگیشان را در زندانهای طاغوت سپری کرده بودند )اداره می شد مستقیم وارد سپاه همدان شدیم.
با پیروزی انقلاب که با آرای ۹۸ درصدی آحاد مردم بدست آمد طبیعی بود که کسانی مخالف باشند و به نوعی خود را وامدار انقلاب بدانند و در غرب و شمال و جنوب کشور به نوعی در مقابل امام و انقلاب ایستادگی می کردند. دربسیاری از شهرستانها درگیری های عقیدتی شروع شده بود و احزاب مختلف مانند کومله دمکرات و کمونیست و حزب توده بسیار فعال شده بودند و قصد داشتند به هر نحوی شده میان مردم انحراف فکری ایجاد کنند و انقلاب را ریشه کن نمایند. فعالیتهای گروه ها به قدری زیاد بود که گاها برای من که در سپاه قدم می زدم احساس می کردم شاید زمانی برسد که مخالفین و ضدانقلاب از همین دیوارها بالا بیایند. گروهکها تا صدکیلومتری همدان پیشروی کرده بودند و قروه و سنندج را گرفته بودند که سپاه همدان و اصفهان وارد عمل شدند و راههای پیشروی دشمن را بستند و آنان را به عقب راندند. ما زمانی که وارد شهر شدیم تمام شهرستان سنندج که مهمترین و کلیدی ترین نقطه کردستان بود در اختیار ضدانقلاب بود. به طوری که بچه های سپاه جرات نمی کردند به تنهایی در خیابانها عبور کنند و به صورت گروهی و به صورت مسلح در شهر تردد می کردند که بحمدالله با تدابیر حضرت امام(ره) تمام برنامه های ضدانقلاب به شکست انجامید و مردم همچنان گوش به فرمان حضرت امام بودند و شهرها یکی پس از دیگری توسط نیروهای سپاه پاکسازی شدند.
پیام آزادگان :چگونه به وادی ۸سال دفاع مقدس کشیده شدید؟
پس از پایان یافتن غایله کردستان سپاه هم که به تازگی تاسیس شده بود و شهربانی و ژاندارمری هم که دیگر مورد اعتماد مردم نبودند و حفظ و امنیت نظامی شهرها در دست سپاه بود. به طوری که شاید در شبانه روز بچه های سپاه یکی دوساعت بیشتر زمان خواب و استراحت نداشتند. با آغاز جنگ از کردستان به منطقه اعزام شدیم. هنوز عراق حملات گسترده خود را شروع نکرده بود و به ذهنمان هم خطور نمی کرد که بخواهد به کشور ما حمله کند و هزارکیلومتر از مرزهای ما را با ۱۲لشکر مورد حمله قرار دهد. ما هم با تعدادی از بچه های سپاه وارد منطقه قصرشیرین و سرپل ذهاب شدیم. در مسیر ورود هیچ نیروی نظامی و انتظامی نبود و ۴یا۵روز مانده به شروع جنگ وارد پاسگاهی شدیم که ۲۰۰کیلومتر با مرز فاصله داشت. دشمن در دره پشت سیم خاردار با ۴لشکر مکانیزه ومسلح در همان شب اول مستقر شده بودند. صدای تانکها را می شنیدیم اما فکر نمی کردیم که بخواهند حمله کنند و بتوانند وارد سرپل ذهاب و قصرشیرین و کرمانشاه شوند و بعد هم همدان و تهران که جزء برنامه ها و اهداف از پیش تعیین شده آنان بود. دشت پر از نیروهای دشمن به همراه سلاح و توپ و خودروهای نفربر شده بود. از سویی ما امیدوار به تدبیر حضرت امام بودیم.
پیام آزادگان : اسارت شما چگونه اتفاق افتاد؟
من به همراه ۱۵نفراز نیروهای سپاه درمقابل ۴لشکر نظامی که هجوم خمپاره ها مانند باران بر سر ما می بارید تحت محاصره دشمن بودیم. پاسگاهی که ما در آن مستقر بودیم پاسگاه قدیمی بود که زمانی که توپی به سمت آن شلیک می شد نصف آن می ریخت. در مقابل، پاسگاه دشمن با بتون ساخته شده بود و هیچ توپ و تانکی به آن اثر نمی کرد. یکی از برادران به نام برادراولنج که تنها یک گلوله ژسه برایش باقی مانده بود که آن را پرتاب کرد و بعد هم شهید شد و ماهم که دیگر گلوله ای در خشابهایمان نمانده بود به ناچار به اسارت دشمن درآمدیم.
پیام آزادگان :اسارت شما در چه تاریخی اتفاق افتاد و چند سال به طول انجامید؟
در تاریخ۱/۷/۵۹اتفاق افتاد و۱۱۹ماه طول کشید
پیام آزادگان :آیا فکر می کردید روزی در چنگال دشمن گرفتار شوید؟
چون روزهای اول جنگ بود، ما نه به جنگ به شکل واقعی که اتفاق افتاد فکر می کردیم و نه به اسارت. فکر می کردیم شاید یکی دوماه این وضعیت ادامه داشته باشد اما به مرور دیدیم زمان زیادی از جنگ سپری شده است و همچنان هم ادامه دارد.
پیام آزادگان :از ویژگیهای زندان "ابوغریب" برایمان بگویید؟
زندان "ابوغریب" که زندان واقعا خشن و وحشتناکی هم برای خود زندانیان سیاسی عراقی و هم برای اسرای ایرانی بود. ۱۲۰نفر را در جایی کمتر از ۶۰مترجای داده بودند. زندان تاریک و مخوفی که شبانه روز آن مشخص نبود و ما نمازمان را با احتیاط می خواندیم چون نمی دانستیم صبح و شب چه زمانی است. یکی از بچه ها جدولی را بر روی دیوار درست کرده بود که فکر می کردیم بالاترین حد آن شاید ۲۰ روز طول بکشد اما این جدول هر روز خانه اش پر می شد تا به ۴۰ روز رسید. شرایط بسیار وحشتناکی بود که در گرمای ۵۵ درجه آبی نبود، غدایی نبود و شکنجه ها و آزار و اذیت ها هم که ادامه داشت.
پیام آزادگان :اسارت شما در چه اردوگاههایی سپری شد؟
چند پاسگاه مرزی، زندان ابوغریب . ۲سال اردوگاه رومادیه الانبار . ۸سال هم در اردوگاه موصل بودیم که اردوگاه موصل هم که خود به ۴ اردوگاه کوچکتر تقسیم می شد.
پیام آزادگان :از حاج آقا ابوتربی برایمان بگویید ؟
ما یکسالی را در اردوگاه موصل در کنار حاج آقا ابوترابی بودیم. همچنان که حضرت امام(ره) برای کشور اسلامی یک امام بودند حاج آقا ابوترابی هم به جهت رهبریت شایسته و تدبیر دراردوگاه به امام الاسرا معروف شده بودند. رهبریت خوب و شایسته ایشان نعمت بزرگی برای اسرا بود و همه تابع ایشان بودند.
پیام آزادگان :از ایشان خاطره ای هم در ذهن دارید بیان بفرمایید؟
به طور کلی ۱۴ آسایشگاه بود ودر هر آسایشگاه هم ۱۵۰نفر را در آن نگهداری می کردند. که از هر آسایشگاه یک نفر انتخاب می شدیم تا زمانی که درها باز می شدند به خدمت ایشان برسیم و از ایشان سخن و حدیثی را فرا گرفته و به دیگران منتقل کنیم. ما خیلی مراعات می کردیم و زمانی که عراقی نباشند به دیدارشان می رفتیم. گاهی یک ربع صحبتهای ایشان بنا به شرایط به ۴ساعت طول می کشید و گاها برای مثال در آن زمان اندک، پیرمردی می آمد و می گفت حاج آقا من خوابی دیده ام! حاج آقا تمام قد در برابر این پیرمرد بلند می شدند و تمام صحبتهای ایشان را در کمال آرامش گوش می کردند. اگر ۴۰نفر هم می آمدند حاج آقا ۴۰ بار از جایشان بلند می شدند. من بارها به ایشان خرده گرفته بودم که ما آمده ایم برای ۲هزارنفر مطلب و نکته ای را فرا بگیریم و انتقال بدهیم که ایشان می فرمودند: من اگرهم چیزی نگویم شما مطلب دارید اما اگر این پیرمرد از من رنجیده خاطر شود من نمی توانم بپذیرم.
پیام آزادگان :از خصایل و ویژگیهای شخصیتی ایشان هم بفرمایید؟
دوست و دشمن عاشق ایشان بودند. حاج آقا ابوترابی به هر اردوگاهی که قدم می گذاشتند آرامشی در آن اردوگاه حاکم می شد که حتی برای خود عراقیها هم جای تعجب بود. یک افسرعراقی بود به نام "مشعل" که فرد بسیار خشن و بی رحمی بود که دایم چوب خیزرانی در دست داشت و مدام بچه ها را که از سرویس بهداشتی وارد و یا خارج می شدند با چوب می زد. اما علاقه عجیبی به حاج آقا ابوترابی پیدا کرده بود. از دور می ایستاد و زمانی که حاج آقا می آمد به رسم ادب دست روی سینه اش می گذاشت. شخصی بود بنام "ضابط خلیل" که یک افسرعراقی بود و با دیدن اخلاق و سیره حاج آقا ابوترابی می گفت: اگر رهبرشما شخصیتی مانند ابوترابی داشته باشد من مرید ایشان می شوم. از سویی دیگر می دیدیم که ایشان یک ساعت با فردی که حتی انقلاب را هم قبول نداشت قدم می زدند و صحبت می کردند. زمانی که به ایشان اعتراض می کردیم می فرمودند: ما جز را نباید فدای کل کنیم. درست است که کل مهم است اما از جز هم نباید غافل شویم. بعد همین افرادی که ما فکر نمی کردیم به هیچ صراط مستقیمی هدایت شوند می دیدیم به خاطر رفتار حاج آقا بر ما پیشی گرفته اند. نقش حاج آقا به واقع نقش حضرت امام بود و می توان گفت ما یک جمهوری اسلامی کوچک در اسارت داشتیم که تمام جنبه های سیاسی و اعتقادی واجتماعی را در نظر می گرفتند.
نکته بعدی تاکیدات مهم حاج آقا بر سلامت روح وجسم اسرا بود. گویی ایشان خبر داشتند که اسارت ما یکی دوسال نیست. همیشه می فرمودند شما باید بتوانید از نظر روحی و جسمی و روانی به عنوان ذخایر انقلاب سالم بمانید تا زمانی که به جمهوری اسلامی بازگشتید به نظام کمک نمایید. در حال حاضر هم سلامت نسبی بچه های آزاده مرهون مدیریت ایشان است.
پیام آزادگان :تحمل سالهای سخت اسارت برای شما چگونه ممکن شد؟
تقویت ایمان و اراده از برنامه های اصلی ما بود. توفیقاتی که من داشتم این بود که آیاتی از قرآن و احادیثی را حفظ داشتم که همه آنها را به یکدیگر منتقل می کردیم. در زندان "بعقوبه" هر روز یک حدیث فرا می گرفتیم و آن را حفظ می کردیم و به هم انتقال می دادیم.
پیام آزادگان :صبر و استقامت در زندانهای عراق را مرهون چه چیزی می دانید؟
چهار عنصرسن و جنس و زمان و مکان درهرجایی برای ما اصل بود. کسی که تکلیف را بشناسد دیگر پذیرش هیچ چیزی برایش سخت نیست حال چه در فضای ایران اسلامی که فضای آزادانه ای حکمفرماست باشد خواه در زندانهای عراق زیر بدترین شکنجه ها. اگر انسان بداند در مقابل ادای تکلیف هرچه در توان دارد بگذارد دیگر سن و جنس و مکان و زمان برایش تفاوتی ندارد. ما نوجوان ۹ساله ای در اسارت داشتیم زمانی که نیروهای صلیب سرخ آمد تا مصاحبه ای با او داشته باشد چون بی حجاب بود نوجوان ما پتو را روی سرش کشید و گفت تا حجابت را رعایت نکنی من با شما صحبت نمی کنم. همان کودک به سرباز عراقی گفته بود تک تک سلولهای بدن من فریاد می زند الله واحد خمینی قاید.
می گویند: هرکه راضی بر رضای داور است رتبه اش از صابران بالاتر است
صبر و مقاومت زیر شکنجه و راضی به رضای خداوند بودن به انسان آرامش می دهد.
پیام آزادگان :خاطره ای هم در این خصوص بیان بفرمایید؟
یکبار من با یکی از دوستان به نام "غلام" که اهل اصفهان بود در گوشه ای صحبت می کردیم. دو تا از بچه ها هم نامه هایی که از خانواده هایشان رسیده بود برای هم می خواندند که درتلویزیون با مادراسیری مصاحبه کرده اند. این مادر یک فرزندش شهید شده و دو فرزند به همراه همسرش نیز اسیر شده اند خبرنگار از این مادر می پرسید شما چگونه توانستید صبر و استقامت کنید. این مادر به خبرنگار گفته بود اگر خاری به پای فرزندم می رفت فریاد من به آسمان می رفت اما فرزندم که شهید شد گویی خدا صبر و تحمل آن را در درون من قرار داد. دو فرزند و همسرم هم که اسیر شدند باز خداوند این صبر و تحمل را به من داد. این دوست من "غلام" هم یکی از فرزندان همان مادر بود.
علی رغم اینکه دائم زیرشکنجه بودیم اما شیرین بود. زمانی که عراقی ها به داخل آسایشگاه می آمدند بچه ها را طوری می زدند که دست و پای بسیاری از بچه ها می شکست و خون کف آسایشگاه را می گرفت ولی زمانی که می رفتند بخصوص در ایام ماه محرم چهره تمام بچه ها شاداب بود چرا که اعتقاد داشتند از دست یزیدیان ضربات کابل و شلاق خورده اند. این استقامت و صبر برگرفته از اعتقاداتی بود که توانسته بود بچه ها را سرپا نگهدارد. خود نیروهای صلیبی می گفتند ما در تعجب هستیم که دوهزارنفر چگونه با آرامش و بدون درگیری در کنار هم هستند.
پیام آزادگان :از خبر ارتحال حضرت امام(ره) چگونه باخبر شدید؟
در اردوگاهها روزنامه های "القادسیه" و "الجمهوریت" به دست ما می رسید و ما از بستری شدن حضرت امام خبر داشتیم. دشمن هم برای آزار و اذیت روحی و روانی بچه ها از بلندگو این خبر را اعلام می کردند. قبل از رحلت امام من خاطرم هست که سکوت مرگباری بر آسایشگاهها حکمفرما شده بود. زمانی هم که حضرت امام از دنیا رفتند خود عراقی ها هم جرات نمی کردند این خبر را اعلام کنند زیرا می دانستند بچه ها عاشق حضرت امام(ره) هستند. عراقی ها به ارشد اردوگاهها اعلام می کنند که این اتفاق افتاده است. من هم که ارشد آسایشگاه بودم باید با بچه ها صحبت می کردم و موضوع را اعلام می کردم. خاطرم هست اولین جمله ای که گفتم "انالله وانا الیه راجعون" دیگر نتوانستم صحبتهایم را ادامه بدهم. همه آسایشگاه بهم ریخت. بچه ها سرهایشان را به دیوارها می کوبیدند. خیلی ها از حال رفته بودند و تمام اتفاقاتی که درایران افتاد دراوج مظلومیت و تنگنای اسارت و سیاهچالها بر بچه ها گذشت. حاج آقا ابوترابی قول داده بودند که هرکس قرآن را حفظ کند پس از آزادی حافظین قرآن را به دیدار حضرت امام می برد که دیگر دیدار امام میسر نشد. آرزوی همه اسرا این بود که پس از بازگشت به دیدار امام بروند و ایشان را ملاقات کنند. یادم هست از همان روزهای اسارت زمانی که می خواستیم غذایی بخوریم با دعا برای حضرت امام شروع می کردیم و پایان غذایمان هم با دعا برای حضرت امام و حفظ نظام بود.این خبر نه تنها باعث ناراحتی بچه های اسیر بلکه باعث نگرانی و ناراحتی عراقی ها هم شده بود گویی آنان هم عشقی به حضرت امام داشتند و نمی توانستند آن را بروز بدهند.
پیام آزادگان :از خبر آزادیتان چگونه مطلع شدید؟
در اسارت توصیه حاج آقاابوترابی به بچه ها بازگشت به زندگی روزمره و استمرار کلاسها و مداومت در قرآن و دعاها و ورزش بود و انصافا می توانم بگویم به پاس اعتقادات و ادای تکیف و راضی به رضایت پروردگار موجب شده بود تا ما عاشق و شیفته بازگشت به میهن نباشیم. زمانی که فرمایشات حضرت امام دهان به دهان می گشت که من جام زهر را نوشیدم خیلی از اسرا اعتقاد داشتند که حضرت امام راضی به پایان جنگ نبودند و بنا به مصلحت آن را پذیرفتند. این بود که پس از پذیرش قطعنامه هم ۲ سال بازگشت اسرا به میهن به درازا کشید که بعد هم با حمله عراق به کویت طبیعت هر انسانی است که آرزو کند که به میهن و به آغوش خانواده بازگردد. از ۲۶مردادماه سال ۱۳۶۹ که گروه های ۴۰۰نفری با اتوبوس به مرزها انتقال داده می شدند بازهم باورمان نمی شد که دوران سخت اسارت پایان یافته است.
پیام آزادگان :به نظرشما راه اعتلای فرهنگ ایثار و شهادت در جامعه کنونی چیست؟
به نظر من اولین تکلیف پاسداری از نظام و دستاوردهای انقلاب و کسانی که در صف اول جنگ و جبهه حضور پیدا کرده بودند را نباید فراموش کرد. زیرا آنان گزینش شده و شایستگی حفظ نظام و انقلاب را یافته بودند. رزمندگان، جانبازان، آزادگان و خانواده معظم شهدا که اینک جامعه ایثارگری را تشکیل می دهند را نباید نادیده گرفت. زیرا اقتدار امروز نظام جمهوری اسلامی ایران مرهون خون پاک شهدایی است که باید حفظ شود. وحدت مردم و تبعیت از نظام و رهبری مقام عظمای ولایت تنها راهی است که بتوانیم پرچم انقلاب را به دست صاحب اصلی آن حضرت صاحب الزمان(عج) برسانیم.
پیام آزادگان :توضیحاتی هم در خصوص کتابی که نوشته اید برایمان بفرمایید؟
کتاب " واگویه های سید" که در موسسه پیام فرهنگی به چاپ رسیده و به زودی رونمایی خواهدشد. بخش اول این کتاب مربوط به حوادث زندگی پیش از انقلاب و نوجوانی و جوانی ومبارزه با طاغوت و بخش دوم آن به حوادث بعد از پیروزی انقلاب تا آغاز جنگ و بخش سوم آن نیز به دوسال آخر اسارت که سال اول آن که به حوادث زندان "بعقوبه" پرداخته شده است. امیدوارم بتوانم حوادث ۸سال بعدی را هم بنویسم.
پیام آزادگان :چه انگیزه ای باعث نوشتن این کتاب شد؟
در خردادماه سال گذشته سردارهمدانی با بنده تماس گرفتند و به دیدارم آمدند. در میان صحبت ها گله کردند که چرا شما خاطرات ۸سال اسارتت را ننوشته ای؟ من به ایشان گفتم کار و مشغله های کاری فرصتی نمی دهد. ایشان گفتند: شما بنویس، کار ویراستاری آن را من خودم انجام می دهم. همانجا به ایشان قول مساعد دادم که متاسفانه دو هفته پس از این دیدار ایشان به شهادت رسیدند و من این کتاب را پس از پایان به سردارهمدانی تقدیم خواهم کرد.
پیام آزادگان :سخن پایانی:
ایران اسلامی امروز با اقتدارتر از همیشه و دشمن رسواتر از همیشه است و این تنها به تلاش رزمندگان و برکت خون شهدا، ایثارگران، جانبازان و آزادگان امکان پذیرشد و امروز هم که انقلاب با این عظمت، اقتدار و شادابی پابرجاست مرهون خون شهدا و اخلاص و پاکی جوانانی است که آن روزهای سخت ایستادگی کردند.
درپایان از شما سپاسگراری می کنم که رویدادها و حوادث سالهای دفاع مقدس و همچنین یاد و خاطره شهدا را حفظ می کنید.
ما نیز برای این برادرآزاده بزرگوار آرزوی سلامتی و توفیق روزافزون داریم
من آنچه شرط بلاغ است به تو می گویم