خاطرات اسارت و نفرین اسرا
ظلم عراقی و ندامت و پشیمانی او
در اردوگاه 12 قسمت اول عبدالله نگهبان عراقی چندین ماه و شب و روز در داخل آسایشگاه و درمحوطه به بهانه های مختلف اسرا را به باد کتک می داد تا اینکه یک روز صبح آمد به مسئول آسایشگاه گفت مثل اینکه بچه ها خیلی منو نفرین می کنند
بچه ام مریضی سختی گرفته من چکار کنم که آنها از من راضی شوند و بعد رفت از آن روز عبدالله به کسی گیر نمی داد و خیلی کم به داخل محوطه می آمد
تا اینکه یک روز صبح از پشت پنجره آسایشگاه گفت من چند وقته با شما کاری ندارم تا شما ازمن راضی شوید ولی یک چیزی در عوض می خواهم
دعا کنید بچه مریضم خوب شود یکی دو هفته بعد آمد گفت فکر می کنم شما برای بچه ام دعا می کنید آقای جمشیدی پیرمرد شیرازی بلند شد گفت همین که متوجه اشتباهت شدی وبچه ها را اذیت آزار نمی کنی خدا خواست که تنبیه شوی ما هم دعا می کنیم تا بچه ات انشااله خوب شود
من آنچه شرط بلاغ است به تو می گویم