شبانه به قم برده و درحرم حضرت معصومه رهایش کرده بودند

فاش نیوز - ابو حسن هم آدم آرامی بود و هم نمی توانست فارسی صحبت کند تا بتواند با بچه ها گرم بگیرد ولی بچه های جانباز اورا خیلی دوست داشتند و به او احترام می گذاشتند.
تصویرفوق متعلق است به یکی از مجاهدان عراقی که درزمان دفاع مقدس ، درنبرد با صدامیان و دردفاع ازکیان نظام جمهوری اسلامی به درجه رفیع جانبازی نایل آمد.نام مستعار او "ابو حسن حیدری"بود.اینکه می گویم بود بخاطر این است که نمی دانم هست ، نیست یا کجاست. انشاالله که زیرسایه لطف خداوند وهرجا می خواهد باشد وفقط باشد!
ابو حسن داستان جانسوزی دارد. اورا برای اولین باردر عملیات "طریق القدس"،عملیات آزادسازی بستان درسال 1360 دیدم. درحوالی روستای مگاسیس ، درحالی که درمحاصره تانک های بعثی ها گرفتار بودیم یادم می آید که یک گروه که لباس پلنگی متفاوتی داشتند و اکثرا"درآن هرم هوا با چفیه صورت های خود را پوشانده بودند به کمکمان آمدند.پرسیدم گفتند ازمجاهدان عراقی هستند.من که با علاقه خاصی به آن ها نگاه می کردم چهره ابو حسن یادم مانده بود.
درآسایشگاه جانبازان امام خمینی ،زمانی که تازه مجروح شده بود و تازه مجروح شده بودم بطوراتفاقی اورا دیدم و تا دیدم شناختم. وقتی نشانی دادم تأیید کرد.
ابو حسن جوانی آرام ونجیب بود و با اینکه بسختی می توانست چند کلمه ای فارسی صحبت کند با او ارتباط صمیمی ای برقرارکرده بودم. قربت او و اینکه با این وضعیت قطع نخاعی بخاطر فرار از دست بعثی ها نمی توانست درعراق و درپناه خانواده اش باشد دلم به حالش می سوخت. دلم خوش بود که او نزد خدا مقام ومرتبه بالایی دارد وداشت!
ابو حسن هم آدم آرامی بود و هم نمی توانست فارسی صحبت کند تا بتواند با بچه ها گرم بگیرد ولی بچه ها اورا خیلی دوست داشتند و به او احترام می گذاشتند.
آنچه که باعث شد بعداز این همه سال بیخبری از او به یادش بیافتم و باز داغ دلم تازه شود همین تصویری است که می بینید. اما چرا هروقت یادش می افتم غمگین می شوم؟!
درسال 62 یا 63 درآسایشگاه تحت کنترل عوامل "مهدی کروبی"و همسرش که مسئولیت مستقیم آسایشگاه حضرت امام را برعهده داشت اتفاقات دردناکی افتاد.
بسیاری از کسانی که از دارو دسته عوامل رئیس وقت بنیاد شهید و خصوصا"همسرش بودند هیچ سنخیتی با جانبازان و اعتقاداتشان با آن وضئیت دشوار مجروحیتشان نداشتند. اولا"هرکسی نمی توانست وارد آسایشگاه حضرت امام شود و برای این کار حتما"باید پارتی ای مرتبط با شخص کروبی و همسرش و یا یکی از عوامل اداره کننده آسایشگاه می داشت تا بخت بستری شدن درآن آسایشگاه را پیدا می کرد. ثانیا"پس از این مرحله رفتار بدی با جانبازانی که درآن دوره خیلی هم میان مردم مقدس بودند می شد و نمی توانستند کوچکترین اعتراضی به نوع برخوردها و احیانا"کمبود ها داشته باشند. "حاج خانم"همسر مهدی کروبی که رئیس آسایشگاه هم بود. طوری رفتار می کرد که که جانبازان نتوانند کوچکترین اعتراضی بکنند.او که همزمان رئیس بیمارستان شهید مصطفی خمینی و رئیس تجهیزات پزشکی بنیاد هم بود حتی دربیمارستان تحت مدیریتش هم برای اینکه به کلاس بیمارستان برنخورد و مشتری های سانتی مانتال وپولدارش رم نکنند به جانبازان پذیرش نمی داد.
اصولا"حاج آقا و حاج خانم برخورد متکبرانه ای داشتند و نشان به آن نشان که درآسایشگاه و دفاتر بنیاد شهید سراسرکشور عکس مهدی کروبی حتی بزرگتر از عکس امام زده می شد. یعنی تصورش را بکنید که الآن عکس زریبافان درکنار عکس امام ورهبری دردفاتر بنیاد شهید نصب باشد. آن هم درحالی که نصب عکس رئیس جمهور هم درکنار رهبری محلی از اعراب ندارد.تازه تصور کنید که سطح ساده زیستی درآن زمان با حالا قابل مقایسه نیست.
درآسایشگاه بالاخره تعدادی از بچه ها به بعضی مسائل اعتراض کرده بودند که شدیدا"مورد برخورد وسرکوب عوامل حاج آقا وحاج خانم قرارگرفته بود. درآسایشگاه شماره یک امام که با هجوم بی رحمانه عوامل کروبی قبلا"تخته شده بود بماند.این بار هم بعضی از بچه هارا با آن وضعیتشان چک وکتک زده بودند وعده ای را که اهل مناطق محروم ودورافتاده ای مثل بوشهر و...هم بودند بزور پرت کرده بودند داخل ماشین و به شهرها وروستاهایشان تبعید کرده بودند.
این کار عوامل کروبی که فقط گوش به فرمان وبله قربان گو بودند خیلی دردناک بود و هنوز هم ازدل آن جانبازانی که با آن شرایط که نیاز به نگهداری داشتند به شهر های دورافتاده شان تبعید شده بودند بیرون نرفته است.
اما وضعیت ابوحسن از همه دردناکتر بود. او راکه مربوط به کشوردیگری بود وفقط بخاطر اعتقادش درکنار ما با هموطنان بعثی اش جنگیده بود بزور سوار ماشین کرده بودند و شبانه به قم برده ودرحرم حضرت معصومه رهایش کرده بودند. کافی است کمی خود را جای او بگذارید تا اندکی از اندوه دلش را درک کنید.آدمی که دردفاع از این کشور جنگیده ،قطع نخاع شده ،نه اصلا"یک مهمان است و حال اورا با وضئیتی که دشواری اش برای هرکسی قابل تصور نیست درشهری غریب رهایش کرده اند.او آن شب فقط دلش به این خوش بوده است که مهمان بی بی است!
من آنچه شرط بلاغ است به تو می گویم