سهمیه


ابوالفضل درخشنده - سید به دلیل ظاهر ورفتارش، از بدو ورود به دانشکده حقوق، تمام نظرها را به خود جلب کرد! چهرۀ تکیده و سر وصورت بدون مو، او را شبیه کولینا (داور فوتبال ایتالیا) کرده بود، رفتار معصومانۀ او در مقابل سایر دانشجویان پر شور وهیجان، عامل دیگری برای وجه تمایز سید محسوب می شد.

سید که ظاهر تکیده اش او را پنجاه ساله نشان می داد، تنها سی سال سن داشت، او برخلاف سایر دانشجویان، اکثر مواقع درلاک خود بود و کمتر در مقابل شیطنتهای دیگران، واکنش نشان می داد. شاید دلیل آن شرایط سنی ویا بیماری اش بود؟!

تک سرفه های مداوم سید نشان از دردی کهنه می داد. او خود هیچ توضیحی در این رابطه نمی داد! بین دانشجویان شایع بودکه سید سل دارد، وبرخی او را مبتلاء به سرطان ریه می دانستند، ودلیل سر وصورت بدون موی او را نیز شیمی درمانی عنوان می کردند.

همه چیز روال عادی خود را داشت، تا اینکه استاد حقوق قضایی در تشریح بحث عدالت، به ظلمی اشاره کرد که گریبان کلیۀ داوطلبین ورود به دانشگاه را گرفته است!

استاد اعتقاد داشت به دلایل مختلف، عدالت در راه یابی داوطلبین به دانشگاه رعایت نمی شود! او پس از بیان مواردی، به سهمیه ورود رزمندگان وایثارگران به مراکز آموزش عالی پرداخت واین سهمیه را ظلمی به سایر داوطلبین ورود به دانشگاه و همچنین سایر دانشجویان پذیرفته شده می دانست! زیرا حضور این افراد با سهمیه های در نظر گرفته شده را عامل اساسی افت تحصیلی قلمداد می کرد.

کف زدن های ممتد دانشجویان حاضر در کلاس، نشان از هماهنگی فکری بین استاد وشاگردان می داد.این میان تنها کسی که سرش پایین بود وهیچ عکس العملی از خود نشان نمی داد، سید بود!

ناهماهنگی سید با سایر دانشجویان، نظر استاد را به خود جلب کرد. استاد پس از دعوت دانشجویان به سکوت، با لحنی کنایه آمیز گفت:

ظاهراً یکی از افرادی که با سهمیه وارد دانشگاه شده است، در جمع ما حضور دارد؟!

همه نگاه ها متوجه زاویه دید استاد گردیده بود که نگاهش سید را نشانه می رفت. سنگینی فضای کلاس و نگاه ها، سید را وادار کرد که برای اولین بار در طول مدت حضورش در کلاس، لب به سخن باز کند.

سید کارنامه انتخاب رشته اش را از کلاسور خارج کرد و در حالی که آن را نشان سایر دانشجویان و استاد می داد، گفت:

این کارنامه قبولی ام در دانشگاه می باشد، آیا ذکری از سهمیه در آن شده است؟!

سید همزمان که سایرین تائید می کردندکه اونیز مانند بقیه بدون استفاده از هرگونه سهمیه ای توانسته است وارد دانشگاه شود، ادامه داد:

رزمنده بودن و رزمنده باقی ماندن لیاقت می خواهد و سعادت، خیلی ها به مانند طلحه و زبیر از صحابی رزمندگان پا به رکاب حضرت رسول اکرم (ص) بودند، ولی آیا توانستند نعمتی را که خدا به آنان هدیه کرده بود، پاس بدارند؟! من که لیاقت رزمنده بودن را...

استاد به میان حرف سید وارد شد، وبگونه ای که می خواهد نظرها را از قضاوت ناسنجیده اش دور کند، گفت:

پس چرا با سایرین همراهی نکردید؟!

سید با همان تک سرفه های هیشگی اش که برای همه عادی شده بود، پاسخ داد:

آخه صحبتهای شما با باورهای من همخوانی نداشت!

استاد با لحنی کنایه آمیز گفت:

می شود باورهای خود را برای ما بگوئید، شاید ما با شما همراه شدیم!

پوزخندی بر لبان استاد نقش بسته بود که نشان می داد، قصد دارد در همین اول ترمی ، تسلط و معلومات خود را به رخ سایرین بکشد.

سید با خونسردی جواب داد:

باورهای من با ایده های شما، تضاد دارد! و شرط عدالت نیست که وقت کلاس به باورهای من بگذرد.

استاد که در همین اول بحث خود را مقهور استدلال سید می دید، با غروری نهفته در صدایش گفت:

وقت کلاس در اختیار من است، ومن هستم که باید مشخص کنم وقت کلاس به چه امری بگذرد! در ثانی، مبحث امروز، عدالت است وفکر نمی کنم صحبتهای من با شما خارج از موضوع باشد؛ زیرا من حضور سهمیه ای به دانشگاه را خلاف عدالت می دانم، ولی شما عین عدالت؟!

سید که دیگر مجبوربه ادامه بحث شده بود، گفت :

اجازه می خواهم برای آنکه به نتیجه گیری مفیدی در انتهای بحث برسیم، چند سوال شخصی از شما داشته باشم.

استاد با همان پوزخند گفت:

لابد برای آنکه گزارش خود را برای گزینش دانشگاه کامل تر کنید؟

سید بدون توجه به کنایه استاد، ادامه داد:

برای آنکه عدالت را در سهمیه حضور رزمندگان در دانشگاه ثابت نمایم!

استاد با همان حالت گفت :

بفرمایید!

سید: شما چند سال سن دارید؟

استاد: 40 سال!

سید: یعنی در زمان شروع جنگ 19 یا 20 ساله بودید ؟

استاد با تکان دادن سر حرف سید را تائید کرد.

وسید ادامه داد: آنموقع که هم سن وسال های شما به جبهه می رفتند، شما چه کردید؟!

استاد که ظاهراً پی به منظور سید برده بود، دیگر در صورتش آن لبخند تمسخرآمیز دیده نمی شد، بلکه برعکس با گره ای در ابروانش گفت:

مبارزه با دشمن، تنها حضور در جبهه جنگ فیزیکی نیست! بلکه اگر امثال من به تحصیل علم نمی پرداختند، آیا خرابی های زمان جنگ را چه کسی می بایست بسازد؟! من در جبهه دیگر به خدمت پرداختم وآن هم تحصیل علم برای ساختن ایرانی آباد بود. همان ایرانی که باورهای امثال شما آن را به خرابه ای تبدیل کرد!!!

سرفه های سید شدیدتر شده بود، و قاطعیت نهفته در صدایش نیز بیشتر. او با همان حالت گفت:

اگر کشور به دست متجاوزین می افتاد، بازهم شما از علمتان در جهت خدمت به متجاوزین استفاده می کردید؟! بگذریم ... در زمانی که دانشگاه ها برای انقلاب فرهنگی تعطیل بود، شما چه کردید؟!

استاد که کاملا برافروخته شده بود، گفت:

ظاهراً قصد بازجویی دارید؟! خب! معلوم است تا زمانی بازگشایی دانشگاه ها به مطالعه و قوی سازی بنیه علمی ام مشغول بودم. در ثانی من از جنگ و خرابی متنفرم؛ و حاضر نیستم در خرابی وکشتار انسانهای بی گناه مشارکت کنم !

سید پاسخ داد:

این جنگ ناخواسته به ما تحمیل شد و آن انسانهای بی گناه شما! سربازان متجاوزی بودند که دستشان به خون نوامیس این مردم آغشته شده بود.

سرفه اجازه ادامه صحبت را از سید گرفت واستاد که منتظر چنین فرصتی بود گفت:

حرف من وسایر دانشجویان این است که اگر کسانی در آن زمان برای هر دلیلی که به جبهه رفته باشند، اکنون حق ندارند به حقوق حقه ما تجاوز کنند! سهمیه وامتیازهای مختلفی که به این افراد داده می شود، حقوق ما را ضایع می کند! آیا این عدالت است؟!

صدای کف زدن معدودی از دانشجویان، نشانۀ همفکری برخی با استاد بود.

سید که مقداری از شدت سرفه هایش کم شده بود، با همان آرامش همیشگی گفت:

آیا این عدالت است که افراد جان و جوانی خود را در مقابل گلوله وتفنگ بگذرانند، تا تعداد دیگری در آرامش و امنیت به مدارج علمی واقتصادی برسند؟! آیا این عدالت است که آنها سینه های خود را برای رشد وتعالی ما سپر کنند، وما اکنون قدرشناس آن سینه های زخمی نباشیم. آیا این عدالت است...

استاد با عصبانیت به میان حرفهای سید پرید وگفت:

می خواستند نروند،  مگر ما به آنها گفتیم بروند، که حالا حقوق حقه مارا مورد تعرض قرار می دهند! می خواستند به مانند دیگران عاقبت اندیش باشند. درثانی مگر ما ارتش نداشتیم که این آقایان کاسه داغ تر از آش شدند؟!...

استاد کاملاً اختیار خود را از دست داده بود، و در مقابل سید با همان چهره آرام همیشگی پاسخ داد:

وضعییت ارتش را در آن زمان که همه می دانند، در ثانی در کجای دنیا سراغ دارید که ارتش کشوری بدون پشتوانه مردمی توانسته باشد دفع تجاوز کند؟! از همه اینها گذشته، مگر غیرت ملی گرایی کجا رفته؟!...

استاد با خشمی نهفته در صدایش، ادامه صحبت سید  را قطع کرد وگفت:

نمی خواهد وقت کلاس را با دفاعیات بی منطق بگیری...

برای اولین بار، شاهد بلند شدن صدای سید شدم. اوبا قاطعیت نهفته در صدایش، اجازه نداد تا استاد مانع از ادامه حرفهایش شود، وگفت:

در همه دنیا ارزش، احترام، وامتیازات خاصی به سربازان از جنگ برگشته می دهند؛ حتی در همین کشور کمونیستی شوروی سابق، کسانی که در جنگ شرکت داشته اند، از امتیازات ویژه ای برخوردارند، حتی در اتوبوس ومترو سوار شدن.

من نمی گویم رزمندگان ما هم برای اینگونه امتیازات به جنگ رفته اند، اما حس قدرشناسی ما کجا رفته است؟!

فضای کلاس را سکوت معنا داری احاطه کرده بود وتنها صدای قاطع سید بود که این سکوت را می شکست.

سید ادامه داد:

آنقدر از ظلم وبی عدالتی در خصوص اندک سهمیه دانشگاه گفتید که برخی از همین رزمنده ها این امر برایشان مشتبه شد که نکند خدای ناکرده آنها در این ظلم سهیم شوند، وخیلی از آنها بدون استفاده از سهمیه در کنکور شرکت می کنند؛ و عملا سهمیه بیست درصدی به دو درصد تقلیل یافته است...

استاد که ادامه صحبتهای سید را محکوم شدن خود می دانست، با لحنی که بوی شکست از آن به مشام می رسید، گفت:

برای صحبتهای شما جواب دارم، ولی بحث به درازا کشیده و وقت کلاس گرفته می شود؛ با این حال حرف من  پایین آمدن بنیه علمی دانشگاه ها با استفاده از چنین سهمیه هایی است.

سید در پاسخ گفت:

دل نگرانی شما کاملاً به حق است...

در اینجا باز هم همان لبخند تمسخرآمیز برگوشه لبان استاد نقش بست.

سید ادامه داد: ولی چرا این نگرانی شما متوجه قهرمانان ورزشی نمی شود که بدون کنکور در دانشگاه ها شرکت می کنند؟! آن رزمنده که از جانش گذشته و در بدترین شرایط سینه خود را سپر گلوله ها کرده است، اکنون باید برای ورود به دانشگاه در کنکور شرکت کند وحداقل، حدنصاب نمرات را کسب کند. ولی آن ورزشکاری که در بهترین شرایط، با بهترین تغذیه وگرفتن حقوق های آنچنانی توانسته در رشته ای به موفقیت برسد، باید بدون کنکور وارد دانشگاه شود! شما اگر راست می گویید وعدالت را که تدریس می کنید قبول دارید، باید به آنان معترض شوید که بدون کنکور به دانشگاه راه می یابند! نه آنانی که حد نصاب علمی را در کنکور کسب کرده اند! از کدام عدالت حرف می زنید؟! عدالت شما همانی است که فلان بازیکن فوتبال را برای گل زدن به تیم دیگر، قهرمان ملی معرفی می کنید واز خدمت سربازی معاف! عدالت شما این است که همان عاشقان از جان گذشته، اکنون برای تأمین هزینه های زندگی، با تنی مجروح به کارگری بپردازند؟! عدالت شما بهره مندی از خون شهدا است که اکنون در امنیتی که آنان برایتان ایجاد کرده اند بیایید از عدالت حرف بزنید! عدالت فرق شکافتۀ علی (ع) است، همانی که شهید عدل خود شد! عدالت...

استاد با عصبانیت مانع از ادامۀ صحبتهای سید شد وگفت:

برای امروز کافی است وبهتر است که وقت کلاس را با این حرفها نگیریم.

نجواهای جسته، گریخته به تدریج تبدیل به همهمه ای فراگیر شد که خواهان ادامۀ صحبتهای سید بودند.

کلاس از کنترل استاد خارج شده بود وسرفه های سید نیز شدت گرفته بود، چهره سید به سیاهی می زد وتنفس برایش سخت گردیده بود.

اکنون که به نوشته روی دسته گلی که به جای سید به صندلی تکیه داده است می نگرم، هنوز نفهمیده ام که چرا سید به هیچ کس نگفت که ریه اش را تسلیم معشوق نموده است.

هنوز درک نکرده ام که چرا سید راضی نبود تا کسی بداند او جوانی اش را بخاطر آسایش، آرامش وپیشرفت همین استاد در جبهه ها گذرانده است...

مدت حضور سید در دانشگاه کوتاه بود، ولی خیلی ها ابرمردان رزمنده را با منش وکردار علی وار سید شناختند. سیدی که حتی زخم زبانهای دیگران که او را سرطانی و مبتلاء به سل وبیماریهای واگیر دار معرفی می کردند، نتوانست معامله او را با معشوق عالم هستی بر ملا کند.

چشمهایم هنوز مست نوشتۀ روی دسته گل است:

جانباز شهید سید...