خط سوم عراق و دژ فرماندهی سپاه عراق ( قسمت چهار )
ساعت برایمان معنی نداشت فقط تشنگی ووحشت در جلو چشممان بود و احتمال کشته شدن ، فرمانده عراقی دستور داده یکی یکی از اسرا برای باز جویی به سنگر فرماندهی بیاورند بچه ها که می رفتند و می آمدند می گفتند خیلی می زنند نامردها .
وقتی نوبت من شد به یک سنگر تاریک رفتم دیدم چند تا عراقی آنجا هستند دستم چون از پشت بسته بود در وسط آنها نشستم یکی از آنها با لگد به کمرم زد و پرسید اسم ، دیگری با مشت به گردنم زد می پرسید کدام لشگر ، دیگری با زدن به شکم و صورتم می پرسید فرمانده لشگر و همینطور فرمانده گردان و غیره ، البته مترجم عراقی ترجمه می کرد وقتی این کتک ها را می خوردم نور از چشمانم می رفت من وقتی این همه کتک می خوردم
صحنه های اکشن فیلم های سینمایی به یادم می آمد و از هر طرف مشت و لگد به سرو صورت و شکم و کمر و گردن وارد می شد بازجویی اولیه تمام شده بود ، به بیرون آمدم تعدادی از بچه های دیگر را به ما ملحق کردند چون اولین گروهی بودیم که صبح زود اسیر شده بودیم
در همانجا از طرف صدا و سیمای عراق از ما فیلم برداری نمودند البته بدون مصاحبه ، ما را به داخل ایفا انداختند و با مشت و لگد و قانداق اسلحه ما را می زدند و به طرف شهر می بردند زمانی که این فیلم را گرفتند و در تلویزیون عراق پخش کردند از طریق لشکر ویژه 25 کربلا ضبط شد و از طریقی بدست خانوده ام رسید و آنها مرا در فیلم دیدند امیدوار شدند که من زنده ام و من این فیلم را تا حالا دارم ......
من آنچه شرط بلاغ است به تو می گویم