صبح روز سوم عراقیها ما را سوار ایفا کردند و برای تبلیغات  روانه شهرها کردند در هر ایفا دو عراقی بعنوان نگهبان بالای سرمان با قانقداق اسلحه و لگد به کمرو سرمان می زدند جلوتر از ماشین های ما یک جنازه عراقی را سوار وانت تویوتا نموده و با بلند گو قرآن پخش می کردند

مردم شهر هم چون جنازه را می دیدند و پشت سر آنها اسرا را بودند  به حدی عصبی بودند که با سنگ و چوب و مشت بر ما حمله می کردند و نمی گذاشتند از آن مسیرعبور کنیم و ما شینها توقف می کردند

من از چهره مردم متوجه  شدم و می دیدم ، عده ای اشک می ریختند ، عده ای هلهله می کردند و می رخصیدن و عده ای هم ما را نظاره می کردند و انگار این جنگ را بلای آسمانی می پنداشتند که بر آنها وارد شده بهر حال ما اسیر بودیم و انتظارات ما از دشمن بیشتراین نبود

بعد از ظهرهمان روز مجددا ما را سوار ایفا نمودند و در یک منطقه دیگر برای فیلم برداری بردند البته با دست و چشمان بسته و در فاصله های زیاد بر روی زمین و زیر گرمای شدید نشاندند و چند ساعت  بعد ما را سوار بر اتوبوس کردند و به طرف بغداد حرکت کردیم .....