روز سوم سوار بر اتوبوس بطرف بغداد حرکت کردیم ماشین کولرروشن و مقداری آب داشت وکفاف همه را نمی داد ولی در آن شرایط بسیار برایمان بسیار ارزشمند بود  چند ساعت در راه بغداد  بودیم تا اینکه به استخبارات رسیدیم  موقع پیاده شدن چند تا عراقی گرز و کابل بدست بصورت وحشیانه به ما حمله کردند و می زدند و ما هم برای اینکه کمتر کتک بخوریم به اینورو انور می پریدیم  همه را به اطاق تمام کاشی کاری شده که از سقف آب پاش و از پائین دریچه فاضلاب داشت فرستادند حدود 550 نفر بودیم و ما را بزور در دو اطاق جا دادند و مجددا ما را بیرون از اطاق آوردند و همه لباسمان را درآوردند حتی شورتمان را کندند و مجددا همه را به داخل اطاق فرستادند به چند نفر گفتند لباس را به ما تحویل بدهند هر کس لباسی گرفتیم و پوشیدیم .

آن شب را بدون آب و غذا سپری کردیم البته انگار غذا برایم معنی نداشت ولی از تشنگی له له می زدیم با این وضعیت ازخستگی چون اصلا جا برای نشستن نداشتیم بصورت نه ایستاده و نه نشسته خوابیدیم صبح که ما را بیدار کردند زمانی بود که برایمان نهار آوردند نهار لوبیا پلو بود که در تشت  گذاشته بودند و ما را بصورت گروهی می آوردند و با سه شماره بایستی به اطاق بر می کشتیم با شماره یک با همان دستهای کثیف غذا را یک مشت در دهان گذاشته و دو مشت دیگر در دست گرفتیم و به اطاق برگشتیم  این اولین نهاری بود که درعراق خوردیم  بعد از نهار با اتوبوس بطرف زندان الرشید حرکت کردیم ....