احمد یوسف زاده آزاده 8 سال اسارت - من بسیجی ام، سال ها پیش پیری آسمانی بازوبندی از بوسه بر دست و بازویم زده است که گرمای آن همیشه در میدان مردانگی نگهم خواهد داشت.
آقایان، خانم ها! شاید شما مرا نشناسید، اصولا آدم های یک لاقبا را کمتر می شناسند. بگذارید امروز در جمع شما کمی رجز بخوانم، بلکه شناخته شوم، بلکه به چشمتان گرم بیایم.
من شاید جانبازی باشم تنها، با پاهایی که 20 سال است دیگر به فرمانم نیستند. از همان روزی که آن ترکش سرخ و آخته آسمان را شکافت و بر تیر کمرم فرود آمد تا امروز مثل سنگی سنگین به صندلی این ویلچر چسبیده ام. 20 سال است که در حاشیه هیچ رودخانه ای و در انبوه هیچ جنگلی و بر سنگفرش هیچ پیاده رویی قدم نزده ام، اما این همه سال، نگذاشته ام که تند باد ناامیدی بر پهنه دلم هجوم بیاورد، بلکه همیشه به خودم گفته ام، آی مرد ویلچرنشین، باز هم بنشین و باز هم صبر کن، دیری نخواهد گذشت که تو هم مثل برادرانت کوله بار سفر به آسمان را خواهی بست.
من شاید آزاده ای باشم یادگار از زندان های موصل و ابوغریب و رمادی و انبار.
هر صبح که از خواب بیدار می شوم بوی شکنجه از ناز بالشت رویاهایم در اتاق پراکنده می شود، کابوس هایم پر است از صدای ضربه های کابل و ضجه های جگرسوز در محاصره سیم های سمج خاردار.از موصل آمده ام شاید، از آن سوی دیوارهای سرخ و میله های خاکستری در روزهای سیاه، از میان زندانبانانی که گویی بی واسطه از تیره شمر و تبار یزیدند.
همان ها که مخصوصا" کابل های قطورشان را پوست می کنند تا تیزی آن وقتی که با تمام خشم فرودش می آورند قشنگ در گوشت تنم فرو برود و چون برمی دارند خون به سقف زندان شتک بزند بلکه دلشان خنک بشود.
من شاید یک بسیجی ساده باشم در روستایی برفگیر در آذربایجان غربی یا در کوره دهی آن سر قلعه گنج.
وقتی در صور جنگ دمیدند کفن پوش و آسیمه سر خودم را به اولین پایگاه غیرت رساندم و از آن پس رد پایم را گاه در برف های کردستان و گاه در ریگزارهای تفتیده جنوب می شد دید.
شب هایم شور شیرین شلمچه داشت و ظهرهایم زهر زخم های زلیجان.
دستم را یک روز پشت خاکریزی در سوسنگرد جا گذاشتم و چشمم را یک شب در نیزاری در حمیدیه.
من همانم که در سکوت کمین، آتش در خرج های کوله پشتی ام افتاد و تا فریادم دشمن را باخبر نکند، چفیه در گلو فرو بردم و بی صدا مثل شمع سوختم و آب شدم تا آبی آسمان وطن به کینه سرخ صدام خاکستر نشود.
آقایان و خانم ها، من بسیجی ام، من بخشی از غیرت شما و جزئی از همت شمایم. مرا دست کم مگیرید، برای رسیدن به بام قدرت پا بر گرده من نگذارید که هیچ عاقلی هرگز پا بر گرده غیرت  خود نگذاشته است.
مرا در مسلخ سیاست سر نبرید، خدای را کاغذ سیاست با مرکب خون من ننویسید. مرا مفت حراج نکنید که در روزهای سخت به دردتان می خورم. آی جماعت، چه چپ چه راست، اصلاح طلب، اصولگرا، هر که بودی و هر چه هستی، من وسیله عزت عمومی ام، بر پیشانی ام بنویسید: «استفاده اختصاصی ممنوع»

نقل از فاش نیوز